عادت می کنیم…

آدما وقتی کوچولو هستن، وقتی کار بدی می کنن، همه وجودشون پر از اضطراب و شرمندگی می شه… ولی وقتی بزرگ می شن، دیگه با یه دروغ کوچولو تنشون نمی لرزه ! اما کار بد، همیشه بدِ…چه تنت بلرزه، چه نلرزه…

ریداسیون…

امروز کنکور دادم…. حدااقلش این بود که سوالاش فضایی نبود… از 15 روز پیش که امتحانام تموم شد، بیشتر فرمول ها ی مقاومت و ترمودینامیک یادم رفت. این یعنی اگه 15 روز پیش کنکور می دادم 10 تا تست بیشتر می زدم ! خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه ! از همین معلومه که کنکور به ما نیومده… اما همه مشکلم این نبود. بک هفته بدون نرمش ورزش کردم که بخاطر اقبال بلندِ ما، دردش تا روز کنکور خودشو نشون نداد طوری که 1 ساعت زودتر از زمان قانونی پاشدم ولی تو این یه مورد تنها نبودم ! انگار 80% دانشجو ها هم یک هفته پیش بدون نرمش ورزش کردن !!

یه بسته نایلونی حاوی سوال و پاسخنامه گذاشتن رو دسته صندلی هامون. نمی دونین دانشجوها با چه ولعی به محل باز کردن نایلون نگاه می کردن..! تا این که یکی از بلند گو اعلام کرد به روح پر فتوح امام راحل…. که دیگه طاقت نیاوردن و پارش کردن…

آخِیش….

بالاخره امتحانام تموم شد… دیگه آخرا داشتم کم می آوردم ولی بالاخره تموم شد…

پیرشی ننه…

سختی ها و لذت های زندگی حاصل خوب یا بد بودن موقعیت ما آدما نیست بلکه حاصل تغییرات وضع ماهاست نسبت به زمان… شاید یه کارمند همون قدر از حقوقش راضیه که یه کارخونه دار از بالا رفتن قیمت سهامه کارخونش … همین ثابت می کنه خوشبختی نسبیه نه مطلق.

ربات کوچولو…

چهارشنبه تولد نی نیه خشگلم بود. یادش بخیر، چقدر استرس داشتیم تا  به دنیا اومد. چقدرم دوست داشتم دختر شه  ! ولی بالاخره خدا یه پسر کاکل زری بهمون داد. کوچولوی عزیزم، تولدت مبارک…

نظریه برخوردها…

یه ساعت پیش با خواهرم دعوام شد. صندلی اتاقش شکست ! چیه ؟! خوب میشکنه دیگه ! طبق نظریه برخوردها وقتی یه جسم با جسم دیگه برخورد کنه نیروشو به جسم دوم منتقل می کنه. البته طبق نظریه بالا تمام نیروی صندلی که همون جرمش ضرب در شتاب دست خواهرم بود باید به  ستون فقرات من منتقل می شد اما  قانون عمل و عکس العمل می گه همه اون نیرو دوباره به صندلی منتقل شد و همون شد که باید میشد ! البته نا گفته نماند که بخشی از این انرژی در ماهیچه پشتم دَمپ شد و به خاطره همینه که الان یه دستی تایپ می کنم !!

بهار عشاق…

دوباره مهر اومد و باز هم با چشای گریون. اِلاهی قربونش بشم دیروز اومد خونمون و با اومدنش دل تنگ منو تنگ تر کرد. دوباره بوی کیف و دفتر نو، دوباره اضطراب ننوشتن مشق شب، دوباره دیر رسیدن به مدرسه و دوباره….

پاییز

بهار عشاق

حرف حساب …

هنوز یاد نگرفتم که وقتی کسی ازم سوال می پرسه جواب بدم این برمی گرده فکر کنم به دوران طفولیتم ؟!! فکر کن یکی از خواب بیدارت کنه اینارو بهت بگه !! خدا شانس بده همرو برق می گیره مارو چراغ نفتی !

قرارداد…

دیروز بعد یک سال گفتم برم پول سایتی که طراحی کرده بودمو بگیرم. بسی خیال خام..!! مرتیکه پولش از پارو بالا میره یه جو معرفت نداره ! این پولدارا اکثرا همین طورن، فکر می کنن بقیه به دنیا اومدن فقط برای خدمت به اونا. ولی دمش گرم، یه چیزیو دیروز بهم یاد داد که تا بحال از کسی یاد نگرفته بودم. اینکه هیچ وقت بدون قرارداد کاری انجام ندم…

از آدم بزرگا بدم میاد…

انگار همه آدمای دوروبرم بیشتر از من می فهمن. از این دنیای پر از کنایه خستم. انگار هر کسی از راه میرسه یه لگد به این دل بی صاحاب میزنه می گه : آخه تو چقدر خنگی؟! از همه آدم بزرگا بدم میاد. همشون بدن. هی همدیگرو مسخره می کنن. اگه بزرگی اینه ؟! دوست دارم هیچ وقت بزرگ نشم…

نی نی

از آدم بزرگا بدم میاد...

دسته بندی
لینک دوستان
  • وب سایت من